سلام زهرای خوب...
کمتر دیده ام گلایه کنی یا گاه طعنه بزنی. دلت مهربان تر از آن است که راضی شود به جان کسی خراش کوچکی بزنی.
آنچه از تو در یاد من است به صحرایی می ماند که معلوم نبود بر حاشیه اش هستی و عمقش را می بینی یا در عمقش هستی و به کناره می نگری.. نه از فرط نفاق! نه... بخاطر سادگی و صفا...
می دانی؟ دوست تو ذهنی دارد شبیه کُره! همه چیز به همه چیز می رسد و رشته هر مفهومی نهایتش به ضد آن می رسد. شلوغی به خلوتی، سیاهی به سپیدی، پیچیدگی به سادگی، حماقت به زیرکی... بخاطر همین است شاید که سعی می کند خیلی غرق فکرهایش نشود، چون در آن غرق خواهد شد.
حالا شاید همان روزهای زندگی دوست توست که همه اش به فکر می گذرد. هر چیز که حس می کند به این فضای کروی وارد می شود که هیچ سرش را پایانی نیست!
نوشتن و ننوشتن زهرا، سخن گفتن و نگفتن، خوب می دانی که معیار حضور و غیاب کسی نیست! و من همیشه نیازمند دوستی چون تو هستم که بودن و نبودنم را درک کند...
شاید گاهی آرزو کنم نزدیکم می بودی، نه برای لودگی و اینها... برای خیلی اوقات که سکوت و صدایت کمک روحم است. برای هر حالتی که با تو پیش بیاید، خواندن تکه شعری باشد یا آواز کودکانه و خنده آوری. تو دوست من بوده ای... از آنهایی که شاید در زندگی هر کسی پیش نیاید داشته باشد... دوستی که خیلی راحت و معمولی بفهمدت و حس کنی می فهمی اش. و این ارتباطی به رد و قبول چیزی ندارد.
روزهایی را بیاد دارم که در اوج غیرخاص بودن، کنار هم بودیم... کنار جسم و جان هم! و خوردن چند قلپ آب و گرفتن دستهای خیس هم، شادمان می کرد. بیدارباش صبحگاهی یا حتی تا لنگ ظهر خوابیدن، امتحان داشتن و حال درس خواندن نداشتن! هر چیزی که لابد به یاد داری راحت و بی دغدغه بود.
همان روزها بوذ که یک باری به تو گفتم، دوست ندارم روزی برسد که نتوانم خیلی راحت به تو بگویم من هیچ پولی ندارم، پانصد تومان داری به من قرض بدهی؟ کاش در مسیرمان طوری برویم و نرسیم به آن کیفیتی که غصه ای به دلمان نشسته باشد و نتوانیم (در حالی که مدتی است صحبتی با هم نداشته ایم) راحت به هم بگوییم...
با همان راستی عادی خودت بگو بدانم... رسیده آن روز؟