رحیق مختوم
 

 

لينك دوستان

A Great Idea

Art Arena

Beyond The Pale

BOLIGAN

ColourLovers

Dandi books

Jonathan Fong

Leonard Cohen

Letters Of Note

Lisa Tawn

shel silverstein

از فرط بیکاری نویسنده شدم

آینه

بافته‌های مشوش یک مست

بوی کاغذ... طعم تایپ

پلخمون

تاريخ ايرانيان

تو بخوان، من بازهم مینویسم

جایی میان بیخودی و کشف

جایی میان بیخودی و کشف2

چای پولکی

خاطرات زندگی من

رفتن رسیدن است

روح مقدس

شاعر دیوانه

طعم گس خورشید

عشق علیه السلام

غیرمنتظره

کاغذ سفید

کدبانوی دیجیتالی

ما هیچ ما نگاه

مهر آوا

نادر ابراهیمی

نگارخانه ایرانی

نور و نار

هذيان گاه و بيگاه "بت عيار"

هواخوری

وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً

یک دانه برف

 


 

 

امكانات جانبي

RSS 2.0






زهرا

 

سلام زهرای خوب...

کمتر دیده ام گلایه کنی یا گاه طعنه بزنی. دلت مهربان تر از آن است که راضی شود به جان کسی خراش کوچکی بزنی.

آنچه از تو در یاد من است به صحرایی می ماند که معلوم نبود بر حاشیه اش هستی و عمقش را می بینی یا در عمقش هستی و به کناره می نگری.. نه از فرط نفاق! نه... بخاطر سادگی و صفا...

می دانی؟ دوست تو ذهنی دارد شبیه کُره! همه چیز به همه چیز می رسد و رشته هر مفهومی نهایتش به ضد آن می رسد. شلوغی به خلوتی، سیاهی به سپیدی، پیچیدگی به سادگی، حماقت به زیرکی... بخاطر همین است شاید که سعی می کند خیلی غرق فکرهایش نشود، چون در آن غرق خواهد شد.

حالا شاید همان روزهای زندگی دوست توست که همه اش به فکر می گذرد. هر چیز که حس می کند به این فضای کروی وارد می شود که هیچ سرش را پایانی نیست!

نوشتن و ننوشتن زهرا، سخن گفتن و نگفتن، خوب می دانی که معیار حضور و غیاب کسی نیست! و من همیشه نیازمند دوستی چون تو هستم که بودن و نبودنم را درک کند... 

شاید گاهی آرزو کنم نزدیکم می بودی، نه برای لودگی و اینها... برای خیلی اوقات که سکوت و صدایت کمک روحم است. برای هر حالتی که با تو پیش بیاید، خواندن تکه شعری باشد یا آواز کودکانه و خنده آوری. تو دوست من بوده ای... از آنهایی که شاید در زندگی هر کسی پیش نیاید داشته باشد... دوستی که خیلی راحت و معمولی بفهمدت و حس کنی می فهمی اش. و این ارتباطی به رد و قبول چیزی ندارد.

روزهایی را بیاد دارم که در اوج غیرخاص بودن، کنار هم بودیم... کنار جسم و جان هم! و خوردن چند قلپ آب و گرفتن دستهای خیس هم، شادمان می کرد. بیدارباش صبحگاهی یا حتی تا لنگ ظهر خوابیدن، امتحان داشتن و حال درس خواندن نداشتن! هر چیزی که لابد به یاد داری راحت و بی دغدغه بود.

همان روزها بوذ که یک باری به تو گفتم، دوست ندارم روزی برسد که نتوانم خیلی راحت به تو بگویم من هیچ پولی ندارم، پانصد تومان داری به من قرض بدهی؟ کاش در مسیرمان طوری برویم و نرسیم به آن کیفیتی که غصه ای به دلمان نشسته باشد و نتوانیم (در حالی که مدتی است صحبتی با هم نداشته ایم) راحت به هم بگوییم...

با همان راستی عادی خودت بگو بدانم... رسیده آن روز؟

 


پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

ذهن خودخواه

 

تفاوت از همان اول های راه بود.

که کم سال تر بودم و وقتی کاردستی می خواستند چیزی را می بردم که دقیقا کار دست شخص خودم و فقط خودم بود. گرچه کوچک و نه چندان قیمتی و پیشرفته! اما هرچه بود خودم ساخته بودمش.

انشائی که حتما همه اش مال خودم بود.

خط و نقاشی و شعر و مشق و سرود و هر چیزی که حتما همه کارش با خودم بود.

و هر قدر هم مورد نگاه محقرانه معلم قرار می گرفت در دل کوچک باران عظمت کشف و اختراع داشت!

او هم در مقابل دیگرانی که کار را کوچک می دیدند، فقط سکوت و لبخند تحویل می داد و در دلش حقیر بود کسی که کار دست و ذهن هرکسی غیر خودش را که بسیار نمود زیبایی داشت بجای آنچه بایست مال خودش باشد رو می کرد! و حتی معلمی را که یا نمی فهمید یا خودش را به نفهمی می زد و مال من را کم و مال دیگران را زیاد می دید!

بدم می آمد و می آید کسی برای انشاء کسی (که خودش نوشته) نمره مقرر کند! مگر به رعایت اصول درست نویسی و نه حتی سلیقه نوشتاری دیگران.

دیشب داشتم قصه از روزگاران کودکی برای عزیزی می گفتم، حس کردم چقدر کودکی... چقدر عمر رفته در قلبم گرامی است... 

ذهن خودخواهی که مدام سعی دارد روی پای خودش باشد... و چیزی اتکای درونی اش را نجنباند.


پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

هست

 

وقتی می شنوم همکار لائیک من، وقتی از حل مشکل بزرگی درمانده شده و پشت تلفن با عجز می گوید : دعا کن... نه. به پویان بگو دعا کنه... حرف اون رو خدا می شنوه...

 

حس می کنم می فهمم اینکه خدا همه اش "هست" است یعنی چه؟

وقتی پویان یک ساله را می بینم که از آغوش مادرش برمی گردد و با ذوق زدگی مخصوصش خداحافظی می کند....

این بچه ها چقدر معصومند باران.... 


چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

کلمات من

 

در اوقات دخترکی که گهگدار وقت دارد دست به نوشتن ببرد اما رویای نقاشی کلمات را در سر می پروراند، بسیار می شود که نه نداند و نه بداند چه می خواهد بنویسد.

حالا که این خلوتکده آرام را دوباره بازیافته ام دلم آوازی می خواهد شبیه همین چیزی که رحیقم می خواند: هر که دلارام دید...

می دانی باران... حرف هایت در این پائیز سرد و مرطوب  خوب خیس خورده اند و مثل تنه درختان، جانت دارد پوست می اندازد برای حکایتی که باید گفت...

 

____________________

پی نوشت... :

((چه در دل من

 چه در سر تو

 من از تو رسیدم به باور تو

 تو بودی

 و من...

به گریه نشستم برابر تو

 به خاطر تو؛

 به گریه نشستم

 بگو چه کنم ...

 

 با تو، شوری در جان

 بی تو، جانی ویران

 از این ، زخم پنهان

 می میرم ...

 

نامت؛ در من باران

 یادت؛ در دل طوفان

 با تو ، امشب پایان می گیرم ...

 

 نه بی تو سکوت

 نه بی تو سخن

 به یاد تو بودم؛ به یاد تو من

 ببین غم تو

 رسیده به جان و دویده به تن

 ببین غم تو

رسیده به جانم، بگو چه کنم...))


دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

رشد

 

هنوز دلتنگ می شوم، نازک و شفاف...

باز نفسی در هوای تازه باران دیده می کشم و برگهای کوچک و خاردار درختچه ها را لمس می کنم... قدری می دوم... نفسم می ماند... 

هنوز دلتنگ می شوم یحیی... دلتنگ همه آنچه به آن "یاد" می گویم...

می اندیشم اگر انسان خو کرده باشد به اینکه غریبانه زندگی کند، دیگر چندان تفاوتی ندارد دوره شادی را بگذراند یا اندوه؟ انگار همه چیز روی چرخه غریبانگی می چرخد... هرازچندگاهی با هر حس و حالی، هزار و یک قصه هست که در زنجیره آنها نفس می کشی و و ذراتش در ذرات زندگی ات رابطه دارد...

این روزها.. حتی روزهایش حس شب قدر دارم. می خوابم و آهنگ قدر در خوابهایم جاری می شود... بیدار می شوم و نو شدن نگاه صبح، باز نور قدر دارد... 

 

رشد... رشد...

بنا بود با هم رشد کنیم... بنا بود همراه رشد هم باشیم یحیی...

هزار یاد از ذهنم عبور می کند و حالم عطر تازه ای می گیرد شبیه طراوت زمان.

امان ازین تشنگی مدام که توانایی زیر و رو کردن آدم را دارد..... 


یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

 

مطالب گذشته

صفحه نخست

دی ٩٠

آذر ٩٠

شهریور ٩٠

امرداد ٩٠

تیر ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

فروردین ٩٠

اسفند ۸٩

بهمن ۸٩

دی ۸٩

آذر ۸٩

مهر ۸٩

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

بهمن ۸٧

دی ۸٧

آذر ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧

شهریور ۸٧

امرداد ۸٧

تیر ۸٧

خرداد ۸٧

فروردین ۸٧

اسفند ۸٦

بهمن ۸٦

آبان ۸٦

مهر ۸٦

شهریور ۸٦

امرداد ۸٦

تیر ۸٦

خرداد ۸٦

اردیبهشت ۸٦

فروردین ۸٦

اسفند ۸٥

بهمن ۸٥

دی ۸٥

آذر ۸٥

آبان ۸٥

مهر ۸٥

امرداد ۸٥

تیر ۸٥

خرداد ۸٥

اردیبهشت ۸٥

فروردین ۸٥

اسفند ۸٤

بهمن ۸٤

آذر ۸٤

مهر ۸٤

شهریور ۸٤

خرداد ۸٤

اردیبهشت ۸٤

فروردین ۸٤

اسفند ۸۳

بهمن ۸۳

دی ۸۳

آذر ۸۳

آبان ۸۳

مهر ۸۳

شهریور ۸۳

امرداد ۸۳

تیر ۸۳

خرداد ۸۳

اردیبهشت ۸۳

اسفند ۸٢

 

مطالب اخیر

زهرا

ذهن خودخواه

هست

کلمات من

رشد

آهستگی...

...اوست که

آسمانی برای آواز

نفس عمیق...

...