رحیق مختوم
 

 

لينك دوستان

A Great Idea

Art Arena

Beyond The Pale

BOLIGAN

ColourLovers

Dandi books

Jonathan Fong

Leonard Cohen

Letters Of Note

Lisa Tawn

shel silverstein

از فرط بیکاری نویسنده شدم

آینه

بافته‌های مشوش یک مست

بوی کاغذ... طعم تایپ

پلخمون

تاريخ ايرانيان

تو بخوان، من بازهم مینویسم

جایی میان بیخودی و کشف

جایی میان بیخودی و کشف2

چای پولکی

خاطرات زندگی من

رفتن رسیدن است

روح مقدس

شاعر دیوانه

طعم گس خورشید

عشق علیه السلام

غیرمنتظره

کاغذ سفید

کدبانوی دیجیتالی

ما هیچ ما نگاه

مهر آوا

نادر ابراهیمی

نگارخانه ایرانی

نور و نار

هذيان گاه و بيگاه "بت عيار"

هواخوری

وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً

یک دانه برف

 


 

 

امكانات جانبي

RSS 2.0






پدر بالاسری

 

سلام...

هیچ‌گاه به این نیندیشیده بودم که در اوج زیبایی بهار، تماشای لرزه افتادن به جان چند درخت‌ حیاط می‌تواند اینقدر تلخ باشد. سرشاخه‌های درخت خرمالویم دارد می‌سوزد و میوه‌های بسیار زیادش را می‌ریزد... درخت گردویم شاخ و برگش را آویزان کرده...

درخت پرتقالم... انگار پائیز باشد... مدام برگ‌هایش می‌ریزد. کف حیاط پر است از برگ‌های سبز کمرنگش و من حوصله برداشتنشان را ندارم... کف باغچه هم پر است از این برگهای بسیار!

درخت انگورم برگهایش زرد می‌شود و می‌ریزد. میوه‌هایش زرد شده‌اند و انگار دارند می‌سوزند.

درخت سیب گلابم... نه برگ و میوه می‌ریزد نه آویزان است. اما اینقدر سرد و اندوهگین است که فقط به دورها نگاه می‌کند... دیگر نمی‌بینم با گل‌های حیاط شیطنت راه بیندازند...

غنچه‌های گل سرخم  هنوز باز نشده می‌میرند... چند برگ بیشتر برایش نمانده...

گل پامچالم دارد می‌سوزد...

سبزی‌هایم مردند...

فقط بعضی‌ گلها دارند هنوز زندگیشان را می‌کنند. آنهایی که تازگی آمده‌اند... انگار چیزی شده است که تازه‌واردها هنوز نمی‌دانند یا برایشان مهم نیست.. اما ساکنین قدیمی را رنج می‌دهد..

 ..............................

چندی‌‌ست دوستان همدل ندارم... این‌ها تمام هم و غمشان از چند ماه پیش، کفش و لباس عروسی هفته بعد پسردایی‌شان است. در اوقات دیگر نیز چیزی که جان را کمی تازه کند و شوقی بیافریند درشان نمی‌یابم.
دریغ از چند کلام قیصر و سهراب...

ریحانه، زهرا، پرستو، ریحان، منصوره، سولماز، مطهره، زکیه، فاطمه، محدثه، سویل، مرضیه، سمر ، دلم تنگ است... دلم تنگ است ریحانه...

 

پی‌نوشت:

آهای! پدر هیلده!
احیانا نمی‌خواهی چیزی را عوض کنی؟ قرار نیست وارد فصل تازه‌ای شویم؟


چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | پيام هاي ديگران ()

 
 

آنِ من

 

ای عاشقان، ای عاشقان امروز مائیم و شما

افتاده در غرقابه‌ای؛ تا خود که داند آشنا؟!

گر سیل عالم‌پُر شود، هر موج چون اُشتر شود

مرغان آبی را چه غم؟ تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته، با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان‌فزا!

ای شیخ! ما را فوطه ده، وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا؛ بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما...

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کُله

امروز می درمی‌دهد؛ تا برکند از ما قبا!

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا؟

هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی‌طالبان

هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را

یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود

یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا

ای طالب دیدار او بمگر درین کهسار او

ای کُه! چه باده خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه در پیچیده‌ای؟

گر برده‌ایم انگور تو، تو برده‌ای انبان ما...!

 

دیده‌ای کسی چنان شارژ باشد که کلا خوش باشد؟ یعنی یک جوری که حرصت دربیاید این چرا چیزیش نمی‌شود! اگر دیده باشی ما الان این یکی طرف ماجرائیم! این هم آنِ ماست...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تشکر از مطهره که ناخواسته و نادانسته به این اوضاع و احوال اصیل ما کمک کرده است.


یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ | پيام هاي ديگران ()

 
 

بازخوانی بودها

 

نوشین عزیز

در روزگار زیستن‌مان در دانشگاه تهران، شاید می‌انگاشتم چندان نزدیک نیستیم.

مثلا نه به اندازه فاطمه ها.

چطور می‌توانستم شادمانی‌ام را پنهان کنم از اینکه می‌دیدم بعد از این چند سال کنارت بنشینم و چنان بگوییم و بشنویم، گویا نزدیک‌ترین دوستان بوده‌ایم؟

می‌گویی دلت می‌خواسته وقتی بعد از مدت‌ها دوستی را می‌بینی، حس نکنی غریبه شده‌اید یا در اصل صمیمیت اوضاع دگرگون شده است. و بعد از چند ساعت، موقع خداحافظی نمی‌توانی اندوه را از نگاهت بزدایی - اقلا به ظاهر- که داری دوستی را ترک می‌کنی که...

تو چقدر تغییر کرده بودی... و در آئینه‌ی تو، می‌دیدیم به زلالی تمام، که تغییر کرده‌ام.

راضی‌ام به این تغییر... به این فرآیند شدن که حالا به اینجا رسانده است مرا. که حالا بتوانم بنشینم و آرام گوش کنم چه می ‌گویی...

بشنوم بازخوانی هر آنچه بود را... بازخوانی، نه روضه خوانی، نه... انگار از درون جانم چیزهایی را باز به خود می خواندم. گویا این مدت باید می‌گذشته و آن چیزها باید در ظرف جانم طوری به هم و به همه آنچه هست می‌آمیختند تا زمان باز،خواندنشان فرامی‌رسید.

مثل همه چیزهایی که باید در ظرف زمان طوری باهم تخمیر شوند که به نقطه خاص خود برسند.

می‌دانی؟ در نظرم زمان یک ویژگی ساده و فهمیدنی دارد، اینکه همواره و به آرامی می‌رود و توقف نمی‌شناسد. همیشه همانطور هست گرچه حس کنی ایستاده یا شتابان می‌دود. و همین شاید تنها عاملی است که همیشه پیش است! لاک‌پشتی است که همواره می‌رود و ما وقتی بتوانبم همپای آن برویم احتمالا پیش هستیم.

مثل ما... انسان‌هایی که در هر گوشه دنیا فراز و فرود بسیار دیده‌ایم و هرکس می‌پندارد او دچارتر بوده...

این روزها، کوچک‌تر که بودیم، خانه را آذین می‌بستیم با دست‌های کودکانه و کاردستی‌های کودکانه... ایام انقلاب را...

حالا هنوز حس غریبی دارم که شاید به گونه‌ای بر شانه‌های آن کودکی ایستاده است. نه آنکه فکر کنم مغبونم و نه برنده... چندی ذهنم مشغول آن بود که چرا فیلم "آتش بدون دود" فقط چند قسمت ابتدایش پخش شد؟ حالا ذهنم آزرده می‌شود از یادآوری دلایلی که برایش حس می کنم...

مثل ما... انسان‌هایی که در این وطن زنده‌ایم و باید آرام آرام، بودهایمان با هست‌هایمان طوری تخمیر شود که به جایی برسد...

مادرم... وطن...

مشتاق آشنایی هستم که برایم از پرواز بگوید... نه خاطره آن و نه آرزوی آن...

آهٍ زندانی این دام، بسی بشنودیم      حالٍ مرغی که برسته‌ست ازین دام بگو


پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

زهرا

 

سلام زهرای خوب...

کمتر دیده ام گلایه کنی یا گاه طعنه بزنی. دلت مهربان تر از آن است که راضی شود به جان کسی خراش کوچکی بزنی.

آنچه از تو در یاد من است به صحرایی می ماند که معلوم نبود بر حاشیه اش هستی و عمقش را می بینی یا در عمقش هستی و به کناره می نگری.. نه از فرط نفاق! نه... بخاطر سادگی و صفا...

می دانی؟ دوست تو ذهنی دارد شبیه کُره! همه چیز به همه چیز می رسد و رشته هر مفهومی نهایتش به ضد آن می رسد. شلوغی به خلوتی، سیاهی به سپیدی، پیچیدگی به سادگی، حماقت به زیرکی... بخاطر همین است شاید که سعی می کند خیلی غرق فکرهایش نشود، چون در آن غرق خواهد شد.

حالا شاید همان روزهای زندگی دوست توست که همه اش به فکر می گذرد. هر چیز که حس می کند به این فضای کروی وارد می شود که هیچ سرش را پایانی نیست!

نوشتن و ننوشتن زهرا، سخن گفتن و نگفتن، خوب می دانی که معیار حضور و غیاب کسی نیست! و من همیشه نیازمند دوستی چون تو هستم که بودن و نبودنم را درک کند... 

شاید گاهی آرزو کنم نزدیکم می بودی، نه برای لودگی و اینها... برای خیلی اوقات که سکوت و صدایت کمک روحم است. برای هر حالتی که با تو پیش بیاید، خواندن تکه شعری باشد یا آواز کودکانه و خنده آوری. تو دوست من بوده ای... از آنهایی که شاید در زندگی هر کسی پیش نیاید داشته باشد... دوستی که خیلی راحت و معمولی بفهمدت و حس کنی می فهمی اش. و این ارتباطی به رد و قبول چیزی ندارد.

روزهایی را بیاد دارم که در اوج غیرخاص بودن، کنار هم بودیم... کنار جسم و جان هم! و خوردن چند قلپ آب و گرفتن دستهای خیس هم، شادمان می کرد. بیدارباش صبحگاهی یا حتی تا لنگ ظهر خوابیدن، امتحان داشتن و حال درس خواندن نداشتن! هر چیزی که لابد به یاد داری راحت و بی دغدغه بود.

همان روزها بوذ که یک باری به تو گفتم، دوست ندارم روزی برسد که نتوانم خیلی راحت به تو بگویم من هیچ پولی ندارم، پانصد تومان داری به من قرض بدهی؟ کاش در مسیرمان طوری برویم و نرسیم به آن کیفیتی که غصه ای به دلمان نشسته باشد و نتوانیم (در حالی که مدتی است صحبتی با هم نداشته ایم) راحت به هم بگوییم...

با همان راستی عادی خودت بگو بدانم... رسیده آن روز؟

 


پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

ذهن خودخواه

 

تفاوت از همان اول های راه بود.

که کم سال تر بودم و وقتی کاردستی می خواستند چیزی را می بردم که دقیقا کار دست شخص خودم و فقط خودم بود. گرچه کوچک و نه چندان قیمتی و پیشرفته! اما هرچه بود خودم ساخته بودمش.

انشائی که حتما همه اش مال خودم بود.

خط و نقاشی و شعر و مشق و سرود و هر چیزی که حتما همه کارش با خودم بود.

و هر قدر هم مورد نگاه محقرانه معلم قرار می گرفت در دل کوچک باران عظمت کشف و اختراع داشت!

او هم در مقابل دیگرانی که کار را کوچک می دیدند، فقط سکوت و لبخند تحویل می داد و در دلش حقیر بود کسی که کار دست و ذهن هرکسی غیر خودش را که بسیار نمود زیبایی داشت بجای آنچه بایست مال خودش باشد رو می کرد! و حتی معلمی را که یا نمی فهمید یا خودش را به نفهمی می زد و مال من را کم و مال دیگران را زیاد می دید!

بدم می آمد و می آید کسی برای انشاء کسی (که خودش نوشته) نمره مقرر کند! مگر به رعایت اصول درست نویسی و نه حتی سلیقه نوشتاری دیگران.

دیشب داشتم قصه از روزگاران کودکی برای عزیزی می گفتم، حس کردم چقدر کودکی... چقدر عمر رفته در قلبم گرامی است... 

ذهن خودخواهی که مدام سعی دارد روی پای خودش باشد... و چیزی اتکای درونی اش را نجنباند.


پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

 

مطالب گذشته

صفحه نخست

اردیبهشت ٩۱

بهمن ٩٠

دی ٩٠

آذر ٩٠

شهریور ٩٠

امرداد ٩٠

تیر ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

فروردین ٩٠

اسفند ۸٩

بهمن ۸٩

دی ۸٩

آذر ۸٩

مهر ۸٩

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

بهمن ۸٧

دی ۸٧

آذر ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧

شهریور ۸٧

امرداد ۸٧

تیر ۸٧

خرداد ۸٧

فروردین ۸٧

اسفند ۸٦

بهمن ۸٦

آبان ۸٦

مهر ۸٦

شهریور ۸٦

امرداد ۸٦

تیر ۸٦

خرداد ۸٦

اردیبهشت ۸٦

فروردین ۸٦

اسفند ۸٥

بهمن ۸٥

دی ۸٥

آذر ۸٥

آبان ۸٥

مهر ۸٥

امرداد ۸٥

تیر ۸٥

خرداد ۸٥

اردیبهشت ۸٥

فروردین ۸٥

اسفند ۸٤

بهمن ۸٤

آذر ۸٤

مهر ۸٤

شهریور ۸٤

خرداد ۸٤

اردیبهشت ۸٤

فروردین ۸٤

اسفند ۸۳

بهمن ۸۳

دی ۸۳

آذر ۸۳

آبان ۸۳

مهر ۸۳

شهریور ۸۳

امرداد ۸۳

تیر ۸۳

خرداد ۸۳

اردیبهشت ۸۳

اسفند ۸٢

 

مطالب اخیر

پدر بالاسری

آنِ من

بازخوانی بودها

زهرا

ذهن خودخواه

هست

کلمات من

رشد

آهستگی...

...اوست که